تبليغاتX
هیئت محبین خمسه طیبه(علیهم السلام)بروجرد - آخرین شب حضرت زهرا سلام الله علیها (به قلم آقای سید مهدی شجاعی)

 

روایت آخرین شب حیات ریحانه رسول الله(صلی الله علیه و آله وسلم)  را جناب آقای سید مهدی شجاعی با نثری زیبا و کلامی شیوا در کتاب کشتی پهلو گرفته چنین تحریر نموده اند:

فرشتگان بال در بال پرواز می کردندو فرود می آمدند، چنانکه آسمان را به تمامی می پوشاندند. دو فرشته پیش روی آنها بودند که طلایه دارشان به نظر می آمدند.

آمدند و سلام کردند و مرا در هودج (چیزی چون سبد بزرگ و سایبانی بر سر آن که بر پشت شتر نهند و بر آن نشینند؛ لغت نامه دهخدا) بالهای خود به آسمان بردند، ناگهان بوی بهشت برمشامم رسید و بعد باغ ها و بوستانها و جویبارها، چشمم را خیره کردند. حوریه ها صف در صف ایستاده بودند و ورود مرا انتظار می کشیدند. اول خنده ای به سان واشدن گلی و بعد همه با هم گفتند:

خوش آمدی ای مقصودخلقت بهشت و ای فرزند مخاطب«لولاک اما خلقت الافلاک» ملائکه باز هم مرا بالاتر بردند.قصرهای بی انتها، حله هایی بی همانند، زیور های بی نظیر. آنچه چشم از حیرت و دهان  از تعجب گشاده ماند.وبعد نهر آبی سفید تر از شیر، خوشبو تراز مُشک، وبعد قصر و چه قصری!

گفتم:اینجا کجاست؟ این چیست؟ از آن کیست؟ گفتند: اینجا فردوس اعلی ست، برترین مرتبه بهشت، منزل و مسکن پدر تو و پیامبران همراه او و هرکه خدا با اوست، و این نهر کوثر است.

قصر انگار از دُر سفید بود و پدر برسریری تکیه زده بود، مرا دید، از جا برخاست، در آغوشم گرفت، به سینه اش چسباند و میان دوچشمم را بوسه زد، به من گفت:

اینجا جایگاه تو، و فرزندان و دوستداران توست، بیا دخترم که سخت مشتاق   توام. من گفتم:

پدر! پدرجان! من مشتاق ترم به تو، من در آتش اشتیاق تو می سوزم  زنده شدم وقتی که باز ـ اگر چه در خواب ـ  پیامبر را، پدر صدا کردم و صدای او را شنیدم

یادم آمد که این افتخار، تنها از آن من است که می توانم او را بی هیچ کنیّه و لقب، پدر صدا کنم. وقتی آن آیه نازل شد که:

«لا تَجعَلُو دُعَاء الرَّسوُلِ بَینَکُم کَدُعَآء بَعضِکُم بَعضاً ...»

من پدر را، پیامبر و رسول الله صدا کردم و او دستی از سر مهر بر سرم کشید و گفت: این آیه برای دیگران است فاطمه جان، تو مرا همان پدر صدا کن، تو به من پدر بگو، پدر گفتن تو قلب مرا زنده تر می کند و خدا را خشنودتر.

شاید  او هم می دانست که چه لطفی دارد برای من، پیامبر با آن عظمت را پدر صدا کردن.

پدر گفت: همین امشب مهمان او خواهم بود.

اکنون علی جان، ای شوی همیشه وفا دارم، ای همسر همراه مهربانم، من عازمم، بر من مسلّم است که از امشب میهمان پدرم و خدای او خواهم بود. گریزانم از این دنیای پر بلا، و سراسر مشتاقم به خانه بقا، تنها  دل نگرانیم برای رفتن، تویی و فرزندانم، شما تنها پیوند میان من و این دنیایید که کار رفتن را سخت می کنید اما دل خوشم به اینکه  شما هم آخرتی هستید، مال آنجائید. شما جسمتان در اینجاست. دیدار باشما از آنجا  و در آنجا آسان تر است. 

علی جان، ولی جدا شدن از تو همین قدر هم سخت است، به همین شکل هم مشکل است. به خدا می سپارم شما را و از او می خواهم که سختی های این دنیا را برای شما آسان کند.

علی جان، من در سالهای حیاتم همیشه با تو وفادار بوده ام، از من دروغ، خدعه و خیانت هرگز ندیده ای، لحضه ای پا را از حریم مهر و وفا و عفاف بیرون نگذاشته ام.

بر خلاف فرمان و خواست و میل تو حرفی نگفته ام و کاری نکرده ام، اعتقادم همیشه این بوده است که جهاد زن، رفتار نیکو با همسر و خوب شوهر داری است و از این عقیده تخطی نکرده ام.

علی جان، مرگ ناگزیر است و انسان میرنده  ناگزیر از وصیّت و سفارش.

علی جان، به وصیّت هایم عمل کن، چه آنها را که در رقعه ای مکتوب آورده ام و چه اینها را که اکنون میگویم.

در آنجا باغهای وقفی پیامبر را نوشته ام که به حسن بسپاری و او به حسین و حسین  به امامان پس از خویش تا آخر. اینها را نوشته ام اما حرفهای مهمترم مانده است.

اول آنکه تو پس از من ناگزیری به ازدواج کردن، ازدواج کن و امامه، خواهر زاده ام را بگیر که او به فرزندان ما مهربانتر است.

دوم اینکه مرا در تابوتی به همان شکل که گفته ام حمل کن تا محفوظ تر بمانم.

و سوم اینکه مرا شبانه غسل بده ـ از روی پیراهنم ـ بر من شبانه نماز بگذار و مرا شبانه و مخفیانه دفن کن و مدفنم را مخفی بدار.

یاران معدودو محدودمان با تو شرکت بجویند در نماز خواندن و تشییع جنازه و دفن، اما بقیه نه، از زنان فقط امّ سلمه، امّ ایمن، فضّه و اسماء بنت عمیس و از مردان فقط سلمان، ابوذر، مقداد، عمّار، عبدالله و حذیفه، همین.

... وای گریه نکن علی جان، من گریه ام برای توست، تو چرا گریه می کنی، تو مظلوم ترین مظلوم عالمی، گریه بر تو روا تر است. من آنچه کردم برای دفاع از حقوق مغصوب تو بود. من می دانستم که رفتنی ام، پدر مرا مطمئن کرده بود

ولی هم می دانستم که پس از رفتنم بر تو چه خواهد رفت، و این جگر مرا آتش میزد و مرا به تلاطم وا می داشت. پس تو گریه نکن علی جان، عالم باید برای این همه مظلومیت تو گریه کند.

اکنون اول خلاصی من است، ابتدای راحتی من است، اما آغاز مصیبت توست، پس تو گریه نکن و جگر مرا در این گاه رفتن، بیش از این مسوزان.

تو را و کودکانمان را به خدا می سپارم، علی جان، سلام مرا تا قیامت به فرزندان آینده مان برسان. راستی علی جان، پسر عمو، تو هم می بینی آنچه را که من می بینم؟

این جبرئیل است که به من سلام می کندو تهنیت می گوید.  و علیک السلام.

این میکائیل است که سلام می کند و خیر مقدم می گوید.    و علیک السلام.

اینها فرشتگان خدایند، اینها فرستادگان خداوندند که از سوی خدا به استقبال آمده اند.چه شکوهی! چه غوغایی! چه عظمتی!   و علیک السلام.

این اما علی جان به خدا عزرائیل است که بر من سلام می کند. و علیک السلام یا قابض الارواح.

بگیر جان مرا ولی با مدارا.

خدای من، مولای من، به سوی تو می آیم، نه به سوی آتش.

سلام پدر، سلام به وعده های راستین تو ، سلام به لبخند شیرین تو، سلام به چشمهای روشن تو.  

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 18:59  توسط هیت محبین خمسه طیبه علیهم السلام  | 
وبلاگ خودتونه، ثبتش كنيد
Cursors